الان داشتم نظرات قبلی رو میخوندم ...........
یادش بخیر چقدر خوش بودیم !!
چقدر بیشتر از الان با هم دوست بودیم!! چقدر همه چیزو سیاهه سیاه یا سفیده سفید نمیدیدیم !
ولی حالا چی؟ به زور به هم سلام میکنیم!! اونموقع ها یادمه لجظه شماری میکردم که برم دانشگاه ! یا کلی ذوق میکردم وقتی یه کامنت تو وبلاگ میدیدم ! اما حالا چی؟ وقتی فکر بیمارستان رفتنو میکنم... حسی بجز تنفر ، اعصاب خوردی و استرس ندارم. دیگه از کامنت هم خبری نیست..... خیلی وقته اینجا تار عنکبوت بسته...!
الان که فکرشو میکنم میبینم چقدر اونموقع قویتر از الان بودم !! مشکلات رو کوچیک می دیدم ! اینقدر زود با کوچکترین مساله ای ناراحت نمی شدم و عزا نمی گرفتم !
واقعا اونموقع ها خوشحالیم از ته دل بود ... و باید اعتراف کنم که اونموقع عاقلانه تر و سنجیده تر از الان عمل می کردم !
علتش چی میتونه باشه؟؟ چرا من به جای پیشرفت پسرفت کردم؟!!!
+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
|
I'm tired of this !! I just want it to go...
it's funny !! I don't like to even talk about it!! I don't know what's wrong with me!
last night was a nightmare... if it happen again I'm sure that I'll do a terrible thing! I don't want it.... Jesus what's wrong with me??? :(
last night I deleted my facebook page...
I feel so lonely ...
sometimes I really want to die.... but I ain't got the nerve !
I can't go on anymore... I really can't
.......
+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
|
سلام به خودم!
۲ماه بیشتر به علوم پایه نمونده و من هنوز شروع نکردم!
خوشا آنان که علوم پایه را پاس کردند!
یا آنان که درس خوندن / میخونن !
دیروز امتحان پاتو دادم. سخت بود! همش از کتاب اومده بود!
امیدوارم پاس بشم. تازه من ۱۲ می خوام
عجب غلطی کردم مهمان شدما! من واسه این مهمان شدم که تو روزای تعطیل تو یزد حوصلم سر نره! زهی خیال باطل که اینجا بیشتر حوصلم سر میره!
یعنی میرسه اون روزی که من علوم پایه دادم و قبول شدم؟!
اوه! تازه این اول راهه!
پ.ن:
خیالمان میرسد که زندگی٬ همان زندگی دلخواه٬
موقعی شروع می شود که موانعی که سر راهمان هستند کنار بروند:
مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم٬
کاری که باید تمام کنیم٬
زمانی که باید برای کاری صرف کنیم و...
بعد از آن زندگی ما زیبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم ٬
تازه می فهمیم که زندگی ٬ همین چیزهایی است که ما آنها را موانغ می شناسیم
این بصیرت به ما یاد می دهد تا دریابیم که جاده ای به سوی خوشبختی وجود ندارد
خوشبختی ٬ خودٍ همین جاده است
پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم
خوشبختی یک سفر است٬ نه یک مقصد.
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد
زندگی کن و از حال لذت ببر


+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بىام و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
|
+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
|
به کی رای میدی؟؟
چرا؟؟
به نظرت کی رای میاره؟
چرا!؟
+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
|
یك هفته پس از خلقت آدم :
چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.
پانصد سال پس از خلقت آدم:
با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا(يعني من موقع زنمه(
بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.
دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .اونجا از تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟ آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟
بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.
ده سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد چون پس از ازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست.
هم اكنون:
به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.البته از”ام اس ان” يا “آي سي كيو”هم مي توانيد استفاده كنيد ولي انها آيكنهاي لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند . پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست “اد” مي كنيد و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد . البته ياهو قول داده كه نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز باشد
+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
|
سلام دوستان

سلامي به گرمي خورشيد لرستان به سبزي جنگلهاي لرستان به زلالي آب درياچه ها و آبشارهاي لرستان و به صداقت دوستيامون (اين دختره چقدر از شهرو ديار خودش تعريف مي كنه!

)
دوستان غرض از مزاحمت اينكه به دنبال يكي از نظرات دوستان تصميم گرفتم كه يه پست بزنم و توش چندتا سوال بپرسم و نظرتونو بدونم
به نظرشما روابط دخترو پسر تا چه حدي مجازه؟
به نظرتون رابطه ي يه دختر با يه پسر ويا برعكس چقدر به ما مربوطه؟
اگه يكي از دختراي همكلاسيتونو با يكي از پسراي همكلاسي تو خيابون ببينيد چه فكري راجع به اونا مي كنيد؟ خداوكيلي راستشو بگيد
به نظر شما يه دختر ميتونه همونجوري كه با دوستاي دخترش دوسته با يه پسر دوست باشه؟ يه پسر چطور؟
اينم سوال ارفاقي
دراين زمينه هرسوالي به ذهنتون ميرسه بگين و جوابش رو هم بدين
براي اين پست و هيچ پست ديگه اي تاييد نميزارم چون الان ديگه كاملا به همتون اطمينان دارم



+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
|
اندر باب میانترم انگل
اسم من میمٰ نون است
حرفه ام بیکاریست
کار من الافیست
سر من پردرد است
دل من پورخون است
گویا می گویند کچلی قرمزی می ارد!!!
کچلم ایا من؟؟؟
گاه گاهی درس هم می خوانم!!
همه گاهی تی وی میبینم!!
نام من دانشجوست!!
فردا پنجم ماه است ومن انگل دارم
جزوه ای دارم به قطر متکا!!
متکایم سبز است!!
سبزی اش چون کپک است!!!
این شعر الهام گرفته از جزوه قارچ است!!!و من این شعر را تقدیم می کنم به تمام کسانی که در این مصیبت با من شریک بودن!!
+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
یه سئوال علمی:
آیا مدیریت وبلاگ علاقه به ادامه ی کار دارد یا خیر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زیرا چند وقتی هست که ایشون را در وبلاگ ندیده ایم و صمیمانه منتظر حضور ایشان هستیم.
+ نوشته شده در ساعت   توسط نیلوفر
|